سفارش تبلیغ
صبا

هدایت الهی - صدای وحی


ساعت 11:23 صبح پنج شنبه 84/12/4


¤ نویسنده: مهدی آذرنگین

یاران الهی::نظرات( )

صدای وحی، صدای وحی

ساعت 11:21 صبح پنج شنبه 84/12/4

ستایش خدایی را است که پروردگار جهانیان است

بخشندۀ مهربان

صاحب روز پاداش بندگان است

تو را پرستش کنیم و از تو یاری می جوییم

ما را به راه راست هدایت فرما

راه کسانی که به آنها نعمت دادی

نه راه کسانی که بر آنها خشم گرفتی

نه راه گمگشتگان و گمراهان

راست گفت خداوند بلند مرتبه

 


¤ نویسنده: مهدی آذرنگین

یاران الهی::نظرات( )

صدای وحی، صدای وحی

ساعت 10:20 صبح چهارشنبه 84/12/3

بعضی از زمان ها برای تنهایی باید صبر کنیم ، بعضی لحظات باید برای پیشرفت و یک زندگی خوب، هم از نظر مادی و هم از نظرات دیگر… .

         از نظر مادی انسان اگر می خواهد پیشرفت کند نباید بی صبر و عجول باشد و بخواهد که سریع به آن خواسته اش که می خواهد برسد که برای رسیدن به آن اگر عجول باشد یا به زمین می خورد یا راه خلاف پیش می گیرد که آخر خوشی هم ندارد مثل همان خیابان مه آلود که یا نباید تند رفت یا خدا را از یاد برد همین دو راه است، اصلا صبر نوع دیگری از هدایت است که حتی گاهی اوقات با صبر جان خود را می خریم و بعضی اوقات حکمتی در آن است که باید صبر کرد.

         روزی موسی(ع)  با دوست و یار با وفایش در سفری بودند وقتی که موسی به دوست خود گفت من دست از جستوجو بر نمی دارم تا به مجمع البحرین برِسم یا تمام عمر در گردش و جستوجو بدنبال این مکان باشم. و چون موسی(ع) و دوستش به آن مجمع البحرین رسیدند، ماهی غذای خود را فراموش کردند آن ماهی هم راه به دریا گرفت و رفت.

         وقتی که از آن مکان گذشتند موسی به آن جوان گفت که غذای ما را بیاور و آماده خوردن کن که ما در طول این سفر رنج  بسیار کشیدیم.

         یوشع (دوستش) گفت: یاد داری آنجایی که بر سنگی منزل گرفتیم! من در آنجا ماهی را فراموش کردم و شیطان از یادم برد و جالب توجه است که ماهی به سمت دریا حرکت کرد و رفت.

         موسی گفت آنجا همان، جا و مقصدی است که ما به دنبال آن هستیم. از آن راهی که آمدند برگشتند در آنجا بنده ای از بندگان خاص خدا که جویای او بودند را پیدا کردند که خداوند به آن فرد رحمت خاصی عطا فرموده بود و او از جانب خدا علم بسیاری آموخته بود.

         موسی(ع) به آن شخص دانا گفت آیا اگر من تبعیّت و خدمت تو کنم تو از علم خود به من می آموزی؟

         آن عالم پاسخ داد که تو هرگز نمی توانی با من صبر پیشه کنی و چگونه صبر خواهی کرد بر چیزی که اصلا بر آن آگاهی نداری (اینگونه خداوند ما را امتحان می کند).

         موسی گفت به خواست خدا مرا با صبر و با تحمّل خواهی دید و هرگز در هیچ امری با تو مخالفت نخواهم کرد و نمی کنم.

         آن عالم گفت پس اگر تابع من شدی دیگر از هر کاری که من می کنم هیچ سوالی مَپرس تا وقتیکه از آن راز من خود تو را آگاه سازم.

         سپس هر دو با هم به راه افتادند و رفتند تا لحظه ای که در یک کشتی سوار شدند، در میان راه بودند که به ناگاه آن عالِم کف کشتی را شکست.

         موسی گفت ای مرد چرا کشتی را شکستی تا افراد در این کشتی به دریا غرق شوند، بسیار کار منکر و زشتی انجام دادی آن عالم به موسی گفت آیا من به تو نگفتم که تو هرگز ظرفیت آن را که با من صبر کنی را نداری.

         موسی گفت این اتفاق و حرفم را به من سخت مگیر که شرط خود را فراموش کردم و مرا تکلیف سخت طاقت فرسا مفرما.

         باز با هم رفتند تا به پسری برخوردند آن عالم پسر را بدون گفتوگو به قتل رساند باز موسی گفت آیا نفس محترمی که کسی را نکُشته بود بی گناه کشتی همانا بسیار کار منکر و ناپسندی کردی.

باز گفت آیا موسی من به تو نگفتم که تو هرگز به آنکه با من صبر کنی، توانایی نخواهی داشت.

موسی گفت اگر بار دیگر اعتراض کردم با من ترک صحبت کن که از تقصیر من عذر موجه بر متارکۀ دوستی خواهی داشت.

         باز با هم به راه افتادند و روانه شدند تا وارد به مکانی شدند و از مردم آن شهر طعام خواستند، مردم از طعام دادن و مهمانی آنها ابا کردند، آنها هم رفتند تا نزدیکی دروازه آن شهر به دیواری که نزدیک به انهدام و خراب شدن بود رسیدند، شروع به استحکام آن پرداختند.

         موسی گفت که تو در جایی این تعمیر را می کردی که با تعمیر و ساخت دوبارۀ آن دیوار بر آن اُجرتی می گرفتی تا با آن اُجرت می توانستیم غذایی تهیه کنیم.

         گفت این عذر مفارقت بین من و تو است من همین ساعت تو را از اسرار کارهایم که بر فهم آن صبور نبودی و ظرفیت نداشتی، آگاه می سازم.

         اما آن کشتی را که شکستم صاحبش خانواده فقیری بود که از آن کسب و ارتزاق می کردند، خواستم چون کشتی های بی عیب را پادشاه به زور از این افراد می گرفت این کشتی را ناقص کنم.

         اما آن غلام، پدر و مادر او مؤمن بودند از آن باک داشتم که آن پسر آنها را به خوی کفر و طغیان خود در آورد خواستم تا بجای او خداوند فرزندی صالح تر و بهتر از جهت ارحام پرستی به آن پدر و مادر بدهد.

         حال آن دیوار را که تعمیر کردم در این شهر، بدین جهت بود که زیر آن گنجی از دو طفل یتیمی که پدری صالح داشتند نهفته بود، خدا خواست تا آن اطفال به حد رشد رسند تا به لطف خدا خودشان گنج را استخراج کنند.

         من این کارها را از پیش خودم نکردم، این است مال و باطل کارهایی که تو طاقت و ظرفیت آن را نداشتی.

         گاهی اوقات خداوند بنده خود را از طرف یک بنده دیگر هدایت می کند و گاهی هم خداوند خود ما را هدایت می کند و در بعضی زمان ها خداوند با به تصویر کشیدن یک نوع زندگی دیگر، ما را هدایت می کند که ما باید برای انواع اتّفاقات گوناگون در زندگی خود آماده باشیم و در هر کاری با هوشیاری عمل کنیم.

*(خداوند به ما انسانها امر کردند و فرمودند که هیچگاه امتحان من را با امتحانات انسانی یکی نشمارید که امتحانات من با دیگران کاملا متفاوت است.)*منظور این است که اگر به فرض ما از طرف شخصیتی دیگر ضربه بخوریم نباید بگوییم که این امتحان خداست. در کل این که امتحانات خدا آخر دارد و در هر حال پیروزی هم دارد اما کارهای دیگر نه آخر دارد نه پیروزی که اینها صد در صد کار شیطان است تا ما را از راه به در کند.

 


¤ نویسنده: مهدی آذرنگین

یاران الهی::نظرات( )

صدای وحی، صدای وحی

ساعت 9:17 صبح سه شنبه 84/12/2

می‌گفت پس کلید این درهای بسته را از کجا پیدا کنم، گفتم:

                

عاقبتِ جوینده یابنده بُود  *****  که فرج از صبر زاینده بُود

 گفت:   

شاه ما همه صدق و وفاست            

آنچه بر ما می‌رسد، آن هم زماست

حالا دیگه اشکهای من بود که داشت خودش رو از اون مخفی می‌کرد ولی صداش آشکار کننده همه چیز بود، رفت سراغ کتاب حافظ و شروع کرد به خوندن این شعر:

                             مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

                                   هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

                            برکش ای مرغ سحر نغمه داودی باز

                             که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

                           عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

                               تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد

                             مردمی کرد و کرم لطف خدا داد بمن

                            کان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد

                             لاله بوی می‌ نوشین بشنید از دم صبح

                           داغ دل بود به امید دوا باز آمد

                               چشم من در پی این قافله در راه بماند

                           تا به گوش دلم آواز درا باز آمد

                           گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

                                       لطف او بین که به صلح از در ما باز آمد


¤ نویسنده: مهدی آذرنگین

یاران الهی::نظرات( )

صدای وحی، صدای وحی

صفحه نخست
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
آشنایی با مدیر وبلاگ:::مهدی
 RSS 

:: بازدید امروز ::
2

:: کل بازدیدها ::
34796

::فهرست::آرشیو ::

امید به خدا و زندگی
هدایت الهی
انفاق برای خدا
بهار 1385
زمستان 1384

:: لینک به وبلاگ ::

هدایت الهی - صدای وحی

:: اوقات شرعی ::

:: یاران الهی::




.: شهر عشق :.
عکس
سر چشمه
بوی یاس سپید
خاک خسته

:: خبرنامه وبلاگ ::

 

:: موضوعات وبلاگ ::

:: موسیقی ::